سلاح ما
اشاره:
از مواردی كه برای تشخیص روحیه ی رزمندگان می تواند مورد توجه قرار گیرد، طنزهایی است كه نه از روی بیكاری یا تخصص! بلكه از روی صفای باطن حتی گاهی بی آنكه خود بخواهند طنزی بگویند، خلق شده ا ند و اتفاقاً صفایش هم به همان است. آنها هرگز مانند طنز پردازان برای خلق یك طنز، نه خود را به دردسر می ا نداختند، نه در گیر قواعد گرفتار می كردند و نه...
خود بخوانید و خود بیندیشید و خود به نتیجه برسید:

سلاح ما
گفتم: «كجا برادر؟»
گفت: «با برادر فلانی كار دارم.»
گفتم: «لطفاً سلاحتون را تحویل بدهید»
گفت: «الله اكبر!»
گفتم: «یعنی چی؟»
گفت: «ما مسلح به الله اكبریم.» بعد هم زیر زیركی خندید.
خوردنش حلال، بردنش حرام
اشاره:
از مواردی كه برای تشخیص روحیه ی رزمندگان می تواند مورد توجه قرار گیرد، طنزهایی است كه نه از روی بیكاری یا تخصص! بلكه از روی صفای باطن حتی گاهی بی آنكه خود بخواهند طنزی بگویند، خلق شده ا ند و اتفاقاً صفایش هم به همان است. آنها هرگز مانند طنز پردازان برای خلق یك طنز، نه خود را به دردسر می ا نداختند، نه در گیر قواعد گرفتار می كردند و نه...
خود بخوانید و خود بیندیشید و خود به نتیجه برسید:

خوردنش حلال، بردنش حرام
مثل همۀ بسیجیان دو تكه تركش خمپاره برداشته بودم كه یادگار با خودم ببرم منزل . برگ مرخصی ام را گرفتم و آمدم دژبانی . دل و جگر وسایلم را ریخت بیرون ، تركش ها را طوری جاسازی كرده بودم كه به عقل جن هم نمی رسید ولی پیدایش كرد . پرسید : « چند ماه سابقه منطقه داری ؟ » گفتم :« خیلی وقت نیست » گفت : « شما هنوز نمی دانی تركش ، خوردنش حلال است بردنش حرام ؟ » گفتم : « نمی شود جیرۀ خشك حساب كنی و سهم ما را كه حالا نخورده ایم بدهی ببریم ! »
تركش بی سواد !
اشاره:
از مواردی كه برای تشخیص روحیه ی رزمندگان می تواند مورد توجه قرار گیرد، طنزهایی است كه نه از روی بیكاری یا تخصص! بلكه از روی صفای باطن حتی گاهی بی آنكه خود بخواهند طنزی بگویند، خلق شده ا ند و اتفاقاً صفایش هم به همان است. آنها هرگز مانند طنز پردازان برای خلق یك طنز، نه خود را به دردسر می ا نداختند، نه در گیر قواعد گرفتار می كردند و نه...
خود بخوانید و خود بیندیشید و خود به نتیجه برسید:

تركش بی سواد !
دكتر رو به مجروح كرد و برای این كه درد او را تسكین بدهد گفت : « پشت لباست نوشته ای ورود هر گونه تیر و تركش ممنوع . اما با این حال، مجروح شده ای » . گفت : « دكتر تركش بی سواد بوده تقصیر من چیه !
می روم حلیم بخرم !
اشاره:
از مواردی كه برای تشخیص روحیه ی رزمندگان می تواند مورد توجه قرار گیرد، طنزهایی است كه نه از روی بیكاری یا تخصص! بلكه از روی صفای باطن حتی گاهی بی آنكه خود بخواهند طنزی بگویند، خلق شده ا ند و اتفاقاً صفایش هم به همان است. آنها هرگز مانند طنز پردازان برای خلق یك طنز، نه خود را به دردسر می ا نداختند، نه در گیر قواعد گرفتار می كردند و نه...
خود بخوانید و خود بیندیشید و خود به نتیجه برسید:

می روم حلیم بخرم !
آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا می خورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید!» قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت!
نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم. به خاطر این که تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود، آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.
روزی که قرار بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی برمی گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم که رفتم.
درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!» با شنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!
کی با حسین کار داشت؟
اشاره:
از مواردی كه برای تشخیص روحیه ی رزمندگان می تواند مورد توجه قرار گیرد، طنزهایی است كه نه از روی بیكاری یا تخصص! بلكه از روی صفای باطن حتی گاهی بی آنكه خود بخواهند طنزی بگویند، خلق شده ا ند و اتفاقاً صفایش هم به همان است. آنها هرگز مانند طنز پردازان برای خلق یك طنز، نه خود را به دردسر می ا نداختند، نه در گیر قواعد گرفتار می كردند و نه...
خود بخوانید و خود بیندیشید و خود به نتیجه برسید:

کی با حسین کار داشت؟
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: «منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد: «یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد: «حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظهای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد: «کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت: «من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!
آهای، کفشای منو کجا می بری ؟
اشاره:
از مواردی كه برای تشخیص روحیه ی رزمندگان می تواند مورد توجه قرار گیرد، طنزهایی است كه نه از روی بیكاری یا تخصص! بلكه از روی صفای باطن حتی گاهی بی آنكه خود بخواهند طنزی بگویند، خلق شده ا ند و اتفاقاً صفایش هم به همان است. آنها هرگز مانند طنز پردازان برای خلق یك طنز، نه خود را به دردسر می ا نداختند، نه در گیر قواعد گرفتار می كردند و نه...
خود بخوانید و خود بیندیشید و خود به نتیجه برسید:

مقر آموزش نظامی بودیم !
ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در سالن ایستادند . همه بیدار بودیم و از زیر پتوها زیر نظرشون داشتیم .اول، بدون سروصدا یه طناب بستند دم در سالن. می خواستند ما هنگام فرار بریزیم روی هم .
طنابو بستند وخواستند کفشامونو قایم کنند، اما از کفش اثری نبود. کمی گشتند ورفتند کنار هم . در گوش هم پچ پچ می کردند که یکی از اونا نوک کفشای "نوری" رو زیر پتوی بالا سرش دید. آروم دستشو برد طرف کفشا . نوری یه دفعه از جاش پرید بالا . دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بیداد : " آهای دزد، آهای ! کفشامو کجامی بری ؟ بچه ها ! کفشامو بردند !"
پاسدار گفت : " هیس !هیس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوری جیغ میزد وکمک می خواست . پاسدارا دیدند که کار خیلی خیطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند ، یادشون رفت که طناب دم دره، گیر کردند به طناب وریختند رو هم. بچه ها هم رو تختا نشسته بودند وقاه قاه می خندیدند .
با یک صلوات در اختیار دشمن
اشاره:
از مواردی كه برای تشخیص روحیه ی رزمندگان می تواند مورد توجه قرار گیرد، طنزهایی است كه نه از روی بیكاری یا تخصص! بلكه از روی صفای باطن حتی گاهی بی آنكه خود بخواهند طنزی بگویند، خلق شده ا ند و اتفاقاً صفایش هم به همان است. آنها هرگز مانند طنز پردازان برای خلق یك طنز، نه خود را به دردسر می ا نداختند، نه در گیر قواعد گرفتار می كردند و نه...
خود بخوانید و خود بیندیشید و خود به نتیجه برسید:

با یک صلوات در اختیار دشمن!
از خستگی تلو تلو می خوردیم، شوخی نبود، بیش از هفت هشت ساعت راه رفته بودیم. آن هم روی صخره ها و ارتفاعات. موقع برگشتن وقتی که بچه ها نه نای حرف زدن داشتند نه پای رفتن، سر گروهمان گفت: برادر! با یک صلوات در اختیار خودشان. همه خنده شان گرفته بود چون دیگر برای کسی اختیاری و توانی نمانده بود. یکی از بچه ها گفت: برادر! اگر در محاصره دشمن بودیم چه می گفتی؟ و او که در حاضر جوابی کم نمی آورد، پاسخ داد: هیچی، می گفتم برادرا با یک صلوات در اختیار دشمن!
ان الصلوة تنها...
اشاره:
از مواردی كه برای تشخیص روحیه ی رزمندگان می تواند مورد توجه قرار گیرد، طنزهایی است كه نه از روی بیكاری یا تخصص! بلكه از روی صفای باطن حتی گاهی بی آنكه خود بخواهند طنزی بگویند، خلق شده ا ند و اتفاقاً صفایش هم به همان است. آنها هرگز مانند طنز پردازان برای خلق یك طنز، نه خود را به دردسر می ا نداختند، نه در گیر قواعد گرفتار می كردند و نه...
خود بخوانید و خود بیندیشید و خود به نتیجه برسید:

ان الصلوة تنها...
نه اینكه اهل نماز جماعت و مسجد نباشد، بلكه گاهی همینطوری به قول خودش برای خنده، بعضی از بچه های نا آشنا را دست به سر می كرد، ظاهراً یك بار همین كار را با یكی از دوستان طلبه كرد، وقتی صدای اذان بلند شد آن طلبه به او گفت: نم یآیی برویم نماز؟ پاسخ داد " نه ، همین جا می خوانم " آن بنده خدا هم از فضایل نماز جماعت و مسجد برایش گفت. او هم جواب داد خود خدا هم در قرآن گفته :" ان الصلوه تنهاء ..." تنهی، حتی نگفته دوتایی، سه تایی ...
و او که فكر نمی كرد قضیه شوخی باشد یك مكثی كرد و به جای اینكه ترجمه صحیح را به او بگوید، گفت : " تن ها " یعنی چند نفری، نه تنها و یک نفری ! "
و بعد هر دو با خنده برای اقامه نماز به حسینیه رفتند.
گلخند های آسمانی ...
اشاره:
از مواردی كه برای تشخیص روحیه ی رزمندگان می تواند مورد توجه قرار گیرد، طنزهایی است كه نه از روی بیكاری یا تخصص! بلكه از روی صفای باطن حتی گاهی بی آنكه خود بخواهند طنزی بگویند، خلق شده ا ند و اتفاقاً صفایش هم به همان است. آنها هرگز مانند طنز پردازان برای خلق یك طنز، نه خود را به دردسر می ا نداختند، نه در گیر قواعد گرفتار می كردند و نه...
خود بخوانید و خود بیندیشید و خود به نتیجه برسید:

سالروز تولد صدام !
زمانی كه در منطقه خرمال بودیم؛ یكی از دوستان از جنوب كادویی برایم فرستاد كه در نوع خود بی نظیربود. چند بسته مجزا از هم كه بسیار دقیق پیچیده شده بود. هر كدام از بسته ها را برداشتیم و بازكردیم. آدم به هوس می ا فتاد ولی تصور می كنید چه چیزی می دیدیم؟
یك بسته پوست پسته اعلاء،
یك بسته پوست تخم هندوانه،
یك كیسه پوست سیب،
یك كیسه پوست خیار قلمی و یك بسته هم پوست هندوانه!
در میان بسته ها كاغذی بود كه روی آن نوشته شده بود: به مناسبت سالروز تولد صدام!
مورچه چیه كه فانوسقه ببنده
از او اصرار و از ما انكار، دست بردار نبود. هرچی می گفتیم یك چیز دیگری جواب می داد. هیچ جوری راضی نمی شد. كمربندش كه دو دور راحت دور كمرش پیچیده بود، پوتین هایش كه بندهای آن را مثل شال گردن دور ساق پاش بسته بود و بلوزی كه جیب هایش توی شلوارش رفته بود و سرشانه هاش افتاده بود روی آرنج، وضع خنده داری را به وجود آورده بود با این حال حریف زبانش نمی شدیم و گفتم: خب حالا كه اصرار داری باشد و فرستادیمش با راننده دنبال غذا كه دیدم نرفته
برگشت. به اخویمان كه با ماشین رفته بود گفتم چی شد؟ لبخندزنان گفت: از خودش بپرس گفتم چی شد، پسر شجاع؟
همان طور كه سرش پایین بود گفت: ندادند بیارم. گفتند، مورچه چیه كه فانوسقه ببنده!
بچه ها از خنده غش كرده بودند. بعد گفت: یعنی چی؟ گفتم: یعنی اینكه شما نمیتوانید غذای بچه ها را بیاورید.
من شهید شده ا م!
سال 1363 در عملیات والفجر 4 شركت كردیم، در منطقه مریوان- پنجوین.
موقع رفتن چشممان افتاد به یك بسیجی مجروح داخل كانال. البته زخمش چندان عمیق نبود. از دست ما هم در آن موقعیت كاری برنمی آ مد. وقت برگشتن از عملیات او را از كانال بیرون آوردیم و با خودمان بردیم. پسر شیرین زبانی بود و می گفت: من شهید شده ام؛ ولی نمی خواهم خانواده ا م بفهمند، چون تك فرزند هستم بی طاقت می شوند.
موشك 12 متری
صدای آژیر قرمز بلند شد؛ ولی هنوز معنی و مفهوم آن را نگفته بود كه موج انفجار همه جا را لرزاند. دیگر این وضعیت برایمان عادی شده بود و دیدن صحنه حادثه نیز تكراری بود كه حالا كجا اصابت كرده و. . . چون در روز چند نوبت این اتفاق می ا فتاد. همانطور كه در شهر می گشتیم به محل حادثه رسیدیم كه طناب، عبور افراد متفرقه را ممنوع كرده بود. فردی كه كنار ما ایستاده بود به یكی از بچه ها گفت: اخوی اینجا چه خبره كه اینقدر شلوغ شده؟ و او با كمال خونسردی گفت: چیز مهمی نیست، دوباره مثل اینكه یك موشك 12 متری توی یك كوچه 2متری افتاده و طبق معمول گیر كرده و مردم دارند كمك می كنند، درش بیاورند.
بنده خدا معطل مانده بود كه چه عكس ا لعملی نشان دهد كه او اضافه كرد: این كه غریب است (موشك) و در این شهر جایی را بلد نیست، آن مردك كه او را راهی كرده باید یا كسی را با آن بفرستد یا اسم و آدرس محل را داخل جیبش بگذارد! تازه بنده خدا فهمید كه دوست ما دارد مزاح می كند،
تبسمی كرد و گفت: داشتیم؟
و دوست ما گفت: نه، خریدیم.
سال نو مبارك!
سال نو بود و نوروز بهانه ا ی برای دید و بازدید و ابراز ارادت و شوخی و خوشمزگی حتی با دشمن! كه در همسایگی ما بود اما نمی شد روز روشن بلند شد و رفت برای مبارك باد گفتن، اینطوری خیلی سبك بود! بچه های پای قبضه خمپاره انداز چاره ی اندیشیدن بودند به این نحو كه روی بدنه گلوله خمپاره قبل از اینكه شلیك كنند مینوشتند سال نو مبارك مزدوران بعثی! تبریكات صمیمی ما را از راه دور بپذیرید! و بعد آن را داخل قبضه می ا نداختند و می فرستادند هوا.
دیگر نمی دانیم به دستشان می رسید یا نمی رسید یا اگر می رسید سواد خواندنش را را داشتند یا نه!
سرش می ر فت نماز شبش نمی رفت. هر ساعتی بر می خواستیم در حال راز و نیاز و سوز و گداز بود. گریه می كرد مثل ابر بهار، با بچه ها صحبت كردیم. باید یه فكر چارها ی می ا فتادیم، راستش حسودیمان می شد. ما نماز صبح را هم زورمان می آ مد بخوانیم آن وقت او نافله به جا میآ ورد. تصمیم مان را عملی كردیم. در فرصتی كه به خواب عمیقی فرو
رفته بود یك پای او را به جعبه مهمات كه پر از ظرف قاشق و چنگال بود گره زدیم. بنده خدا از همه جا بی خبر، نیمه شب
از جایش بر می خیزد كه برود تجدید وضو كند تمام آن وسایل كه به هیچ چیز گیر نبود با اشارها ی فرو می ریزد روی دست و پایش. تا به خود بجنبد از سر و صدای آنها همه سراسیمه از جا برخاستیم و خودمان را زدیم به بی خبری:
-برادر نصف شبی معلوم است چه كار می كنی؟
-دیگری: چرا مردم آزاری می كنی؟
- آن یكی: آخر این چه نمازی است كه می خوانی؟
- و از این حرف ها.
