پیام جمهوری اسلامی ایران به جهان
تصویر جوان بوسنیایی که در تقلید از بسیجیان ایران پیشانی بند الله اکبر بسته است.
وزیر ارشاد [سیدمحمد خاتمی] دولت توسعه [دولت هاشمی رفسنجانی] به علّت چاپ این عکس و با عنوان چاپ عکس مغایر با شئونات اسلامی(!)، نشریه شهید آوینی [ماهنامه سوره] را توبیخ کتبی کرد.
سیدمرتضی آوینی درباره این عکس میگفت: « این جهاد الله اکبر ، تهاجم فرهنگی ما به غرب است ، آنها دارند دفاع میکنند در مقابل تهاجم ما » (مصاحبه با رضا برجی - مجله راه)
دادگاه پاريس با 7 سال تأخير
دومين جلسه رسيدگي به جنايت دو عضو گروهك تروريستي منافقين را برگزار كرد.
محمود
ائمي با نام هاي جعلي «محمود اعلمي» و «محسن عباسي»، و حسين اميني قلي پور
به جرم تحريك به خودكشي و آتش زدن دو عضو ديگر سازمان منافقين در تاريخ 2
تير 82 تحت تعقيب هستند. اين دو تروريست ابتدا به درخواست مدعي العموم
(دادستاني كل پاريس) مهر ماه 4 سال پيش به دادگاه فراخوانده شدند. دومين
جلسه محاكمه «ائمي» و «اميني» 4 سال پيش روز 13 فروردين ماه جاري برگزار
شد.
صديقه
مجاوري و ندا حسني دو عضو گروهك منافقين بودند
كه پس از سال
ها نگهداري در شرايط انزوا و فشار و شست و شوي مغزي به اروپا انتقال داده
شده بودند. به دنبال دستگيري مريم رجوي و چند تن از سركردگان گروهك
تروريستي منافقين از سوي پليس فرانسه، ائمي و اميني آن دو زن را وادار
كردند به نشانه اعتراض، خود سوزي كنند و خود نيز در آتش زدن دو مهره افسرده
و ايزوله سازمان شركت كردند!
منابع فرانسوي با انتشار خبر دومين
جلسه
محاكمه ائمي و اميني تصريح كردند اين دو نفر از اعضاي خطرناك و جنايتكار
مركزيت سازمان هستند كه پيش از اين هم در كشتار مردم در كردستان
عراق نقش
مستقيم داشته و در اروپا نيز از فرماندهان جوخه هاي ترور افراد
پشيمان و
جدا شده سازمان به شمار مي روند.
گفتني است مريم رجوي
مدتي پس از
بازداشت صحنه سازي شده، آزاد شد و در كشورهايي نظير فرانسه، ايتاليا و
آلمان تردد دارد و با سرويس هاي اطلاعاتي اين كشورها همكاري مي كند و در
ازاي آن اجازه سخنراني و برگزاري مراسم را پيدا كرده است.
وبلاگ
«ايران
قلم» كه توسط يكي از جدا شدگان منافقين اداره مي شود مي نويسد:
قربانيان
خودسوزي در 2 تير 82 در پاريس را افرادي سرخورده و افسرده معرفي كند كه اگر
دستور تشكيلاتي را اجرا نمي كردند مورد طعن و لعن و آزار قرار مي گرفتند.
افراد ديگر مجاهدين [منافقين] به هنگام حادثه كناري ايستاده و تهييج مي
كردند و فيلم مي گرفتند. آنها قرباني شدند تا جسد متحرك شبح گونه اي كه در
زندان فرانسه گير افتاده بود، از بند بگريزد. مريم رجوي فردي خودخواه و
مريض احوال و بي آبروست كه اكنون پايكوبان بر جنازه صديقه مجاوري و ندا
حسني مي خندد و به خيانت ادامه مي دهد.
موفقيت دوستان و متحدان
ايران در انتخابات پارلماني عراق و شكست جريان سكولار وابسته به رژيم سعودي
و انگليس و آمريكا، صداي حلقه ماسوني لندن (با محوريت مهاجراني) را
درآورد.
سايت وابسته به اين حلقه ماسوني در خبري جعلي كه ظاهرا به
نيابت از وزارت خارجه انگليس تنظيم شده، از قول منابع عراقي مطلع(!) مدعي
شد سياستمداران شيعه عراق از دخالت ايران در انتخابات آن كشور ناراضي
هستند. «جرس»
به شيوه تبليغاتي آمريكا و انگليس،
سپاه پاسداران را متهم به
مداخله در امور عراق كرد.
سايت وابسته به مهاجراني درد واقعي خود را
نگفت و آن هم اين كه با وجود هزينه
هاي گزاف سعودي، آمريكايي و انگليسي،
جريان سكولار همانند ايران در انتخابات عراق هم ناموفق ماند و اكثريت لازم
براي تشكيلات را به شيعيان همسو با جمهوري اسلامي واگذار كرد.
بعثي ها و سكولارهاي عراق نيز طي هفته هاي اخير حملات تبليغاتي مشابهي را عليه جمهوري اسلامي ايران سامان دادند تا بي آبرويي خود نزد ملت مظلوم عراق را به ايران نسبت دهند.
نخست وزير رژيم صهيونيستي با اشاره به بي اعتنايي اكثر كشورها به جنجال غرب عليه برنامه هسته اي ايران گفت: واكنش هاي جهاني در قبال برنامه اتمي ايران بيش از حد ملايم است.
بنيامين نتانياهو همچنين گفته است: ما در بهترين حالت با واكنش هاي ملايمي روبرو هستيم كه آن هم در حال رنگ باختن است. هيچ كس در دنيا بر سر ايران فرياد برنمي آورد در حالي كه بسياري ما را متهم مي كنند و ما را زير آتش انتقادات خود گرفته اند.
به گزارش هاآرتص نتانياهو مي گويد: جهان شاهد نابودي ما
به دست ايران است.
مظلوم نمايي رژيم صهيونيستي در حالي است كه اين رژيم
بنابر اعتراف نخست وزير سابق اولمرت داراي سلاح هسته اي است و به امضاي
معاهده ان پي تي و نظارت آژانس هم تن نداده است. صهيونيست ها در جريان جنگ
22 روزه غزه از تسليحات نامتعارف و غيرقانوني بهره گرفت و 1300 شهروند بي
گناه از جمله زنان و كودكان را قتل عام كرد.
نتانياهو از ترس انتقادهاي فزاينده اعلام كرد كه در كنفرانس امنيت اتمي در واشنگتن منصرف شده است. مقامات آمريكايي اعلام كردند موضع اسرائيل را درك مي كنند و حاضر نيستند به اين رژيم به خاطر تسليحات اتمي اش فشار بياورند. اوباما و هيلاري كلينتون اخيرا براي چندمين بار تاكيد كردند متعهد به حمايت از اسرائيل هستند.
جهانی سراسر پر از بی عدالتی ، که هر کشور قدرت بیشتری داشت، حرفش عزیز است و محترم!
رژیم صهیونیستی که خطری جدّی برای صلح منطقه خاورمیانه است، به حال خود رها کرده اند، و درحالی که سران این رژیم، خود اعتراف کرده اند که دارای سلاح هسته ای هستند! و از امضای توافق نامه NPT تفره میروند! کشورهای قدرتمند (از نظر سیاسی و نظامی) حتّی بر حمایتشان از این رژیم جعلی تأکید میکنند!
امّا «جمهوری اسلامی ایران» را تحریم اقتصادی ، تهدید به حمله نظامی ، و این اخیراٌ تهدید به حمله هسته ای ایران توسط امریکا میکنند...
این درحالی است که:
«جمهوری اسلامی ایران» با امضای توافق نامه NPT ، ساخت سلاح های هسته ای را غیرقانونی و خطری برای بشریت میداند، و همواره اعلام کرده است که فناوری هسته ای ایران ، صلح آمیز است و برای مقاصد علمی - پژوهشی - پزشکی و درمانی - کشاورزی و دیگر مقاصد صلح آمیز استفاده میکند.
و ما هیچ گاه احتیاجی به سلاح های اتمی نداریم
زیرا سیاست ما عین دیانت ماست ، و دیانت ما عین سیاست ما.
پس اگر دنیا را ظلم و بی عدالتی چند کشور قدرتمند فرا گرفته است، ما ایرانیان نیز میکوشیم تا به ابرقدرت منطقه تبدیل شویم تا دیگر کسی جرأت زورگویی به ملّت ایران را نداشته باشد.
«اوباما اكنون همان ادعاهاي
جرج بوش را عليه ايران تكرار مي كند و اين كشور را تهديد جدي براي جامعه
جهاني به حساب مي آورد. روسيه هم با بزدلي عقب نشيني مي كند اما ايران با
وجود جنگ رواني سخت و چند جانبه، روي پاي خود ايستاده است.»
اين تحليل
را پايگاه مطالعاتي «گلوبال ريسرچ» عنوان كرد و نوشت: ايران تهديدي براي
امنيت جهاني نيست و بازرسي ها بايد متوجه تاسيسات اتمي اسرائيل شود. اما
رسانه هاي آمريكا تحت نفوذ اسرائيل و لابي ايپك قرار دارند. آنها در افكار
عمومي، ايران را خطرناك ترين كشور خاورميانه معرفي مي كنند. ايران علاوه بر
تحريم ها، در معرض جنگ رواني بسيار سنگين و چند جانبه است. واقعيت اين است
كه ايران امروز روي پاهاي خود ايستاده و اراده قوي و توانايي خود را در
معرض نمايش مي گذارد.
اين پايگاه پژوهشي و مطالعاتي جهاني با يادآوري
مواضع متناقض دولت آمريكا در حمايت از رژيم جنايتكار صدام عليه ايران نوشت:
حتي يك كودك 7 ساله هم مي داند صدام حسين كه در سال 2006 پس از اشغال عراق
اعدام شد، عروسك خيمه شب بازي آمريكا بود و جنگ 8 ساله را در نخستين
روزهاي پيروزي انقلاب به ايران تحميل كرد كه 350 هزار نفر را به كام مرگ
كشاند. اين همان آمريكايي است كه مدام بر طبل حمايت از حقوق بشر مي كوبد و
برچسب نقض حقوق بشر را بر پيشاني ديگر كشورها مي زند. آيا آن 350 هزار
ايراني، انسان نبودند؟
گلوبال ريسرچ با استناد به كتاب «لابي مرگ؛ چگونه
غرب عراق را مسلح كرد» نوشته كنث تيمرمن در سال 1991 يادآوري مي كند:
آمريكا بايد به دنبال دست نشانده جديدي در خاورميانه مي بود؛ چرا كه يار
موافق او، محمدرضا پهلوي، از سوي مردمي كه نمي توانستند سرسپردگي كشورشان
به بيگانگان را تحمل كنند، يك شبه بركنار شد. انقلاب اسلامي در ايران
معادلات استراتژيك منطقه را دگرگون ساخت و هيچ كسي جز او نمي توانست به
زودي جاي او را به عنوان حافظ منافع آمريكا در منطقه اشغال كند. در نتيجه
به ديكتاتور عراق پناه بردند و وعده دادند كه بي هيچ قيد و شرطي از او
حمايت كنند و در قبال آن، صدام با حمايت آمريكا انقلاب ايران را فلج كند.
بنابراين در سال 1982 عراق از فهرست كشورهاي حامي تروريست حذف شد كه اين
اقدام نشان دهنده دروغين بودن و بي اساس بودن اين فهرست است. ريگان رئيس
جمهور وقت آمريكا، رامسفلد را به عنوان فرستاده ويژه خود به عراق فرستاد تا
بار ديگر پيوندها با كشوري كه پيش از اين دولت حامي تروريسم به حساب مي
آمد از سر گرفته شود. دو ملاقات صميمانه بين صدام و رامسفلد در سال هاي
1983 و 1984 صورت گرفت تا جايي كه دو طرف به توافق رسيدند آمريكا، عراق را
به موشك هاي بالستيك، توپخانه، تاسيسات هوايي و سرويس اطلاعاتي مجهز كند.
آمريكا حتي از فرستادن سلاح هاي شيميايي به عراق براي ريختن بمب هاي
شيميايي بر سر مردم ايران دريغ نكرد. اين امر نمونه ديگري از تعهد آمريكا
به حقوق بشر است.
گلوبال ريسرچ در ادامه تصريح كرد: در ماه مه 1994،
كميته بانكداري سناي آمريكا گزارشي را منتشر كرد كه در آن نوشته شد صدور
كليه مواد تحقيقات بيولوژيكي، براي ساخت سلاح هاي كشتار جمعي مورد استفاده
قرار مي گيرد، با مجوز وزارت بازرگاني آمريكا به عراق صورت گرفت. ديويد كلي
كارشناس سلاح هاي بيولوژيكي و بازرس سازمان ملل در عراق، تاييد كرد كه
عراق در سال 1985، هشت بمب سياه زخم از آمريكا خريداري كرد.
گلوبال
ريسرچ مي نويسد: اما ايران كشوري متفاوت است. اين كشور در تلاش است تا
تفاوت ها و تمايزات خود را حفظ كند. مردم ايران به قدرت هاي خارجي براي
تصميم گيري در مورد آينده خود نيازي ندارند زيرا تاريخ تحولات ايران حاكي
از آن است كه قدرت هاي خارجي هيچگاه با حسن نيت و بي غرض پا به اين كشور
نگذاشته اند. دشمن بي رحمي كه در خاك فلسطين دست به خونريزي مي زند، 200
كلاهك هسته اي خود را به سمت ايران نشانه رفته است، حال آن كه مدعيان حقوق
بشر در قبال اين اقدامات اسرائيل سكوت اختيار كرده اند. ايران كشور صلح
است. ادبيات و هنر با هر يك از بخش هاي زندگي مردم ايران در هم تنيده شده
است. ايران، در كنار امپراتوري هاي روم و يونان، مهد و پايگاه يكي از تمدن
هاي باستاني جهان است.
اين پايگاه پژوهشي در پايان نوشت: بايد به دنبال
زرادخانه هاي هسته اي در اسرائيل بود نه در ايران. چيزي در تاسيسات هسته
اي ايران نخواهيد يافت. اگر واقعا به دنبال بمب اتمي هستيد، تاسيسات
اسرائيل چيزهاي مهمي دارد.
يك عضو گروهك منافقين كه در
پي بن بست اين گروهك مجبور به جدايي شد، عناصر ضدانقلاب را از شبيه سازي
حوادث قرقيزستان با ايران بر حذر داشت. وي استدلال مي كند كه ردپاي آمريكا
در رژيم ساقط شده قرقيزستان كاملا آشكار است و نبايد خود را در افكار عمومي
به جريان آمريكايي ساقط شده تشبيه كرد.
محمدعلي - الف در وبلاگ ققنوس
نوشت: مردم قرقيزستان در سال 2005 و 2010 حتما حرف هايي براي گفتن داشتند
اما حرف هايي كه هنوز از دهان برنيامده، در هوايي آلوده تنفس پايگاه هاي
نظامي بزرگ اشغالگران فرو ريختند و محو شدند. فعلا آمريكا و ناتو در منطقه
خيمه زده اند. قرقيزستان پس از اوكراين و گرجستان سومين كشور بود كه در
منطقه بايد مدل مطلوب آمريكا مي شد. قرقيزستان از همان نخستين ماه هاي
اشغال افغانستان تا همين امروز، مهم ترين محل گذار نيروهاي آمريكايي به
افغانستان است. پايگاه بزرگ نظامي ماناس در همان ايام برپا شده است و علاوه
بر عبور صدها هزار تن مواد و وسايل مورد نياز جنگ، ماهانه 35 هزار نيروي
آمريكايي را براي ورود يا خروج از افغانستان در خود شاهد است.
گفتني است
برخي رسانه هاي زنجيره اي ضد انقلاب و حامي فتنه سبز در راستاي بازسازي
روحيه از هم پاشيده عناصر فعال در فتنه سبز، تلاش كردند از ماجراي
قرقيزستان بهره برداري كنند.
آنها آن قدر به اضطرار و عجله افتاده بودند
كه فراموش كردند دولت ساقط شده دولت رنگي و مورد حمايت آمريكايي هاست و در
واقع، آنجا هم رنگي هاي آمريكايي سرنوشتي مشابه ايران پيدا كرده اند با
اين تفاوت كه ملت ايران اساسا به آمريكا و عمال آن اجازه تكان خوردن
ندادند.
روز ملّی فنّاوری هسته ای گرامی باد.

نیروگاه هسته ای بوشهر
بخشی از فنّاوری صلح آمیز هسته ای جمهوری اسلامی ایران
مطالبی مختصر و مفید درباره ی انگشتری شرف الشمس (عقیق زرد)

از سنگ شرف الشمس برای : چشم زخم ، گشايش امور ،برآورده شدن آرزوها ،افزايش رزق و روزي استفاده می گردد.

در روز شرف الشمس شکل شرف الشمس که در پائین آمده است را از ساعت 11 ظهر تا ساعت 23 روی طلا ، عقیق زرد ، پارچه زرد کشیده و یا حک نموده و یا با خط زرد روی کاعذ و یا پارچه می نویسید و دعای آورده شده را خوانده و نوشته و بعد هر حاجتی که از خدا دارید را زیر دعا می نویسید و درقرآن می گذارید انشاالله برآورده می شود.


بسم الله الرحمن الرحیم
همسری شما جوانان عزیز را که پیوند دلها و جسم ها و سرنوشت ها است، صمیمانه به همه ی شما فرزندان عزیزم تبریک میگویم. توصیه میکنم به همسران خود مهر بورزید ، به آنان وفادار باشید و خویشتن را در سرنوشت یکدیگر شریک بدانید. از گره افتادن در رشته ی زندگی مشترک بر حذر باشید و گره های کوچک و بی اهمیت را نادیده بگیرید. خداوند به شما خوشبختی و شادکامی اعتلاء روحی عطا فرماید و کانون زندگیتان را با فرزندان تندرست و صالح ، گرمی و روشنی ببخشد. انشاالله
سیدعلی خامنه ای
یک شبی پروانگان جمع آمدند
در مضیفی طالب شمع آمدند
جمله میگفتند: «می باید یکی
که او خبر آرد زمطلوب اندکی»
شد یکی پروانه تا قصری ز دور
در فضای قصر جُست از شمع نور
بازگشت و دفتر خود باز کرد
وصف او بر قدر فهم آغاز کرد
ناقدی که او داشت در مجمع مهی
گفت: «او را نیست از شمع آگهی»
شد یکی دیگر گذشت از نور در
خویش را بر شمع زد ار دور در
پر زنان در پرتو مطلوب شد
شمع غالب گشت و او مغلوب شد
بازگشت او نیز و مشتی راز گفت
از وصال شمع شرحی بازگفت
ناقدش گفت: «این نشان نیست ای عزیز
همچو آن یک کی نشان داری تو نیز؟»
دیگری برخاست میشد مست مست
پای کوبان بر سر آتش نشست
دست در کش کرد با آتش به هم
خویشتن گم کرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پای او
سرخ شد چون آتشی اعضای او
ناقد ایشان چو دید او را ز دور
شمع با خود کرده هم رنگش ز نور،
گفت: «این پروانه در کار است و بس
کس چه داند؟! این خبردار است و بس»
آن که شد هم بی خبر هم بی اثر
از میان جمله او دارد خبر
تا نگردی بی خبر از جسم و جان
کی خبر یابی زجانان یک زمان
یکی در حرب اُحد بود ؛ گفت: بسیاری از صحابه شهید شدند ؛ آب برداشتم و گردِ تشنگان می گشت تا که را رمقی از حیات باقی است. سه صحابه را مجروح یافتم، از تشنی می نالیدند. چون آب را به نزدیک یکی بردم، گفت: «بدان دیگری ده که از من تشنه تر است.» به نزد دوم بردم، به سیُم اشارت کرد، سیُم نیز به اوّل اشارت کرد. به نزدیک اول آمد، از تشنگی هلاک شده بود ؛ به نزد دوم و سیُم رفتم ؛ نیز جان داده بودند.
معاش اهل مروّت بدین نَسق بوده است
کـه جـانِ خـود بـه مـروّت نـثـار مـی کـردنـد
بـه اتّــفـاق زبـهـر حـیـات یـک دیـگـر
هـلاک خــویــش هـمـه اخــتـیـار مـی کـردنـد
قاصدک
چشمم افتاد به قاصدکی که در امتداد لامپ پایین می آمد؛ آرام ، آن قدر که به نظر می آمد ایستاده. از کجا آمده؟
[درحال صحبت کردن با تلفن] گفتم : «نه صبحانه نه ناهار . نمیدونم خواب چیزی دیده که این طور بق کرده؟» و دستم را گذاشتم روی دهنی و قوت کردم طرف قاصدک . تکان نخورد. از طرف کی آمده؟
گفتم: «حتماً بیایید. شاید به حرف شما گوش کنه.» و ایستادم و دست دراز کردم طرف قاصدک. نرسید.
گفتم: «چه ساعتی می آیید؟ بله، هستیم. کجا را داریم برویم؟ باشد. خداحافظ.»
گوشی را گذاشتم و دستم را گرفتم زیر قاصدک . نشست کف دستم.تارهاش را از نزدیک نگاه کردم. گفتم: « بوی کی را میدی؟» و بوییدمش. بوی «هاشم» را میداد.
دویدم توی سرسرا و از آنجا به بالکن. «امید» از جایش نکان نخورده بود. دستش زیر چانه اش بود و خیابان را نگاه میکرد. بغض کردم. «نمیدونم با امید چه کار کنم هاشم؟ کاش یک سر می آمدی. این یکی از خودت هم سرسخت تره.»
«امید ... امید جان ...»
حتی سر نچرخاند.
«جواب مامان رو نمیدی؟»
رفتم توی بالکن. گفتم: « یه چیزی بابا فرستاده!»
بُراق شد. دستش را از زیر چانه برداشت.
«نمی پُرسی چی؟»
گقت:«چی؟» و سینه اش را صاف کرد. بلندتر گفت:«چی؟»
لبخند زدم . دستم را بردم جلو . گفتم:«اینو!» و عقب عقب رفتم تو سرسرا که دنبالم بیاید. نیامد. در آستانه ی در ایستاد.
«اگر نیایی تو ، باد می بردش.»
یک قدم آمد جلو . گفت:«این چیه؟»
«این قاصدکه.»
«قاصدک دیگه یعنی چی؟»
«یک چیزی مثل نامه.»
«با پاکت فرستاده؟»
به زور جلو خنده ام را گرفتم که لج نکند. گفتم:«قاصدک را باد می آره.»
«پس چرا من صدای زنگ رو نشنیدم؟»
«باد که در نمیزنه.»
نگاهش نه به من که به قاصدک بود. دستم را که دراز کردم طرفش ، قاصدک بر تارهاش غلطید.
«نمی خوای قاصدک بابا را بگیری؟»
از جاش تکان نخورد. پرسید :«بابا خودش فرستاده؟»
«بوی بابا را میده!»
یک قدم آمد جلو.
«بابا حرف هاشو به این گفته که بیاد به تو بگه.»
یک قدم دیگه گذاشت جلو.
«به گوشش رسیده که چه کار میکنی!»
یک قدم رفت عقب. گفت:«کی بهش گفته؟»
«باد...»
«از کجا دیده؟»
«باد همه جا هست.»
«اینجا هم هست؟»
«آره.»
«بابا چی گفته؟»
«خودت ازش بپرس.»
یک قدم آمد جلو . دستش را که از چارچوب در برداشت، برد به دهان. یک قدم دیگر، آهان؛ و دست راستش را آورد جلو. قاصدک را آرام بر کف دستش غلتاندم. دست چپش را هم زیر آن گرفت.
«بابا چی گفته بهت؟»
جا خوردم. فکر این را نکرده بودم. حالا انتظار دارد قاصدک حرف بزند!
«اول بوش کن ببین بوی بابا را میده یا نه.»
سر تکان داد. آرام و راضی گفت: «آره.» و نگاهم کرد. دیگر سرسخت نبود امّا منتظر بود قاصدک حرف بزند. مُصِر هم بود.
گفت: «بابام چی چی گفته بهت؟»
بیکار بودی زن؟ حالا بیا و درستش کن!
«این ها که مثل زبان ندارند که حرف بزنند.»
بُراق شد. لب هاش را جمع کرد. گفت: «پس چی؟»
«باید چشم هاتو ببندی و به بابا فکر کنی. آن وقت کم کم می شنوی.»
چشم هاش را بست. هاشم را چه شکلی به یاد می آورد؟ چه قدر شکل اوست؛ مخصوصاً لب هاش. چشم هاش را باز کرد و تو فکر بود.
«شنیدی؟»
سر تکان داد و بعد گفت: «آره.» و بعد گفت: «بله...» پس هاشم سفارش کرده مؤدّب باشد.
گفتم: «به مامان نمی گی چی گفت؟» و راه افتادم طرف آشپزخانه. مطمئن بودم دنبالم می آید.
«دوست نداره من گرسنه بمونم.»
چی میشنوم! گفتم: «نگفتم؟»
«باید زیاد بخورم که زود بزرگ شم که بتونم با او همه جا برم.»
«چه حرف خوبی زده، نه؟»
«آره... بله...»
«خب ، دیگر چی گفت؟»
از سکوتش پیداست هاشم حرف مهمّی زده.
بیشتر اعتراف کرد تا این که بگوید: «با تو لج نکنه.»
معلوم بود این دستور هاشم خوشایندش نیست. بشقاب برنج را گذاشتم جلوش.
گفتم: «خورش بریزم یا می ریزی؟»
- «بریز».
قاصدک معجره کرده! «چشم، قربان، می ریزم.»
«چند قاشق؟»
«یکی ... دوتا ... سه تا ...»
سه تا قاشق خورش ریختم روی برنجش.
گفتم: «پس می خوای زود بزرگ شی، ها؟»
«چه قدر طول می کشه؟»
«چی؟»
«که بزرگ شم؟»
مراقب باش چه می گویی که فردا یقه ات را نگیرد. گفتم: «والـلّه من به این چیزها خیلی وارد نیستم. باید از بابات بپرسی.» و بشقابی را گذاشتم جلوش. گفتم: «تا غذاتو می خوری، قاصدکو بذار تو بشقاب.»
خود را به خوردن مشغول کردم که نگاهمان تلاقی نکند. می دانستم با هر لقمه ای که به دهان می گذارد، مرا می پاید. تندتر خوردم تا نشان بدهم خودم خیلی گرسنه ام.
امید قاشق را برداشت و دولا شد روی قاصدک. چشم هاش را بست و صورتش به لبخند باز شد. یک قاشق ماست خورد. یکی دیگر و پیش از آن که عقب بنشیند، قاصدک را از تو بشقاب برداشت. خوب خورده بود، بیشتر از همیشه. تو بشقاب چیزی باقی نمانده بود.
«چای که می خوری؟»
سر تکان داد که می خورم.
«ما نمی فرستیم؟»
«چی؟»
«قاصدک!»
«برای هاشم؟»
آن طور که او خیره نگاه میکرد، پیدا بود تصمیمش را گرفته. زرنگی کردم؛ گفتم، «باید بفرستیم.»
«همین رو؟»
فکر نکرده حرف زدم: «این رو که نه...»
و وقتی فکر کردم حالا قاصدک از کجا گیر بیاورم، گفتم، «همین رو هم می شه.»
قاطع گفت: «یکی دیگه.»
«پس باید بگردیم پیدا کنیم.»
«از کجا؟»
«از کجا؟ نمی دونم.»
اخم کرد.
«یک کاری میکنیم. الآن با هم میریم پارک و آن قدر میگردیم تا یه قاصدک پیدا کنیم. گوش میکنی؟ بعد به او میگیم بره پیش بابا و به او بگه که یه قاصدکِ دیگه برامان بفرسته.»
سر از روی زانو برداشت. گفت: «یکی نه، دوتا.»
- چرا دوتا؟
«یکی برای من، یکی برای تو.»
«فکر خوبیه. پس پاشو بریم، عزیزم. پاشو ، مادر.»
با شک نگاه میکرد. گفت: «می فرسته؟»
«چرا نفرسته؟ مگه همین رو نفرستاده؟»
«چه قدر طول میکشه؟»
بستگی داره ما کی قاصدک خودمون رو براش بفرستیم.»
با پشت دست اشک هایش را پاک کرد.
«بیا صورتت رو بشویم.»
سر و صورتش را خشک کردم.
«لباس هات رو خودت می پوشی یا تنت کنم؟»
شلوار و بلوزش را برداشت. نگاهشان کرد. گفت: «اینارو دوست ندارم.»
«اینارو دوست نداری؟ تو که همیشه اصرار داشتی این ها را بپوشی.»
لباس را انداخت روی تخت. گفت: «من اینا رو نمیپوشم.» و نشست لب تخت.
«اینها که خیلی قشنگ اند.»
خیره به جوراب های من گفت: «لباس مشکی هام.»
نیم وجبی از حالا چه طور دستور میدهد! میدانستم مقاومت بی فایده است. شلوار و بلوز مشکی اش را از تو کمد برداشتم. گفتم: «بفرمایید، قربان.» و لباس ها را گذاشتم کنارش. گفتم: «تنت کنم؟» گفت: «خودم...» و خواست بلوزش را در آورد که تو سرش گیر کرد. داد زد: «مامان!»
یواشکی خندیدم و بلوز را درآوردم و تا آمد بجنبد، بلوز مشکی اش را هم تنش کردم. گونه هاش سرخ شده بود.
مقنعه ام را سر کردم و چادرم را برداشتم.
امید خیلی جلو رفته بود. خود را رساندم، گفتم: «جلو جلو میری که چی بشه، پسر؟»
«تاریک میشه.»
«حالا کو تا تاریک بشه؟» دستش را در پی یک نیاز گرفتم. «برای آن که تو نیستی.»
پارک خلوت بود. امید دنبال پروانه ای دوید. داد زد: «اینو بگیرم بفرستم؟»
«نه جانم. فقط قاصدک.»
با نگاه این طرف و آن طرف را می کاویدم تا بالأخره کنار باغچه ی دور حوض یکی پیدا کردم. صدا زدم: «امید!»
دوان دوان خود را رساند.
«اینم یه قاصدک خوشگل برای بابا.»
قاصدک را آرام برداشتم.
داد زد: «دستت خیس نباشه!»
گفتم: «نترس.» و رفتم طرف نیمکت نزدیک حوض که زیر بید مجنونی بود. نشستم. امید دستش را دراز کرد. گفت: «بده من.»
گفتم: «دستت خیس نباشه.»
گفت: نه خیر.» و قاصدک را گرفت.
«مواظب باش باد نَبَردش.»
قاصدک را میان دوکف دست گرفت. گفت: «از قاصدک بابا کوچولو تره؟»
«فکر کنم.»
«حالا چی کار کنیم؟»
صدایش می لرزید.
«باید فکر کنیم که چه پیغامی برای هاشم بفرستیم.»
«نبریمش خانه؟»
«چرا ببریم خانه؟ همین جا پیغاممون رو می دیم و می فرستیمش برود. ببین چه باد خوبی می وزه!»
امید گفت: «اوّل تو بگو.»
«بذار فکر کنم... »
«سلام، بابا . ما را نمی بینی، خوشی؟ یک تفنگ برام بفرست!»
و به من نگاه کرد و تأیید می خواست. دست هاش می لرزید. رنگش پریده بود.
«خیلی خوبه! عالیه!»
دست کشیدم به موهاش.
گفت: «دیگه چی بگم؟»
«هر چی که لازم بود، گفتیم.»
«یعنی دیگه هیچی نگیم؟»
«تو اگر پیغامی داری ، بگو.»
فکر کرد. گفت: «زود بیا ، بابا.» و به قاصدک نگاه کرد. گفت: «خداحافظ ، بابا .»
«به امید دیدار ، هاشم .»
امید با نگاه کسب تکلیف کرد.
«فوتش کن .»
«از همین جا؟»
«اوهوم ...»
ایستاد. لپ هاش را پر از باد کرد و به قاصدک دمید. قاصدک رها شد و کمی بالا رفت و تو هوا ایستاد. گفت: «برو دیگه.»
بادی وزید و قاصدک را برد. امید دنبالش دوید. قاصدک در نور محو شد. امید داد زد: «رفت که بره پیش هاشم.»
گفتم: «می خوای بریم سرسره بازی کنی؟»
سر تکان داد که نه.
«پس چی؟ دوست داری چه کار کنیم؟»
شروع کرد به تکان دادن پاهاش. گفت: «قاصدکِ بابا می آد این جا؟»
«نه، میره خونه.»
«پس بریم خونه.»
«به این زودی که نمی آد.»
«اگه آمد، چی؟»
از فرصت استفاده کردم. شاید برسم چرتی بزنم. گفتم: «اگه نگرانی، باشه، بریم.» و بلند شدم. دستش را گرفتم. راه افتادیم کمی چاغاله خریدیم. امید، فقط یک کیف پول کم دارد. هرجا که خرید می کنم، جای تو حساب میکند.
چاغاله ها را دادم دستش. یکی خودش برمی داشت، یکی هم به من تعارف میکرد.
«خوش مزه است.»
خمیازه کلافه ام کرده بود. چندتا چاغاله ی باقی مانده را گذاشتم تو یخچال و روی تخت خوابیدم.
امید گفت: «پنجره رو باز نذاریم؟»
«سرده.»
«پس قاصدک چه جوری بیاد تو؟»
به سختی از جا بلند شدم و پنجره را باز کردم. گفتم: «نمی خوابی؟»
خمیازه کشید. گفت: «اگر قاصدک بیاد، چی؟»
«خب، از خواب بیدار میشیم.»
«اگر خواب باشیم، چی؟»
«منتظر میشینه بیدار شیم.»
خوابم برد. به نظرم آمد امید صِدام میزند، پشت سرهم. رمق این را که جواب بدهم نداشتم. یک دفعه پریدم. هوا تاریک شده بود. کاملاً تاریک. گفتم: «امید!» و نشستم. دست کشیدم روی تخت. کنارم بود. خیالم راحت شد. و تازه، حضوری را در اتاق احساس کردم و وحشت زده خود را عقب کشیدم. اندامی در تاریکی نمودار شد. حجمی از نور بود، و آبی.
«تو ... تو ...»
«از من می ترسی؟»
«ها ... ها ... شم ...»
«آمده ام خداحافظی ... من دارم میرم.»
نور آبی که تخت را فرا گرفت، آرام شدم. گفتم: «هنوز نیامده؟» و صدا زدم: «امید ... امید ... بابات ... پاشو ... هاشم خودش جای قاصدک آمده!» و از روی تخت بلند شدم. جلو رفتم. گفتم: «تو چرا این رنگی هستی، هاشم؟»
«مراقب خودت و امید باش و بی تابی نکن.»
گفتم: «تو چرا این طوری شدی، هاشم؟» و صورتش را لمس کردم. پیشانی ام را بوسید. گفت: «خدانگهدار آذر . حلالم کن.»
اگر ننشسته بودم لب تخت ، می افتادم. هاشم روی تخت پهن شد. نور آبی امید را فرا گرفت.
آهسته و بی رمق گفتم: «امید ... »
امید چشم هاش را باز کرد. با احساس حضور هاشم گفت: « بابا ... بابا جان ... » و دست هاش را دور گردن هاشم حلقه کرد.
هاشم گفت: «پاشو ، پسرم ، پاشو قاصدک هات رو تحویل بگیر .» و به پنجره اشاره کرد و خود کم کم محو شد. امید نشست. قاصدک های نورانی وارد اتاق می شدند ؛ بی شمار .
« مامان! »
قاصدک ها چنان نور می افشاندند که اتاق روشن شد. شروع کردیم به گریه کردن.
همدیگر را بغل کردیم. قاصدک ها دور ما چرخ می خوردند و هر کدام که به سر و رویمان می نشستند، برقی میزدند و خاموش می شدند. صدای گریه مان فریاد شد. زنگ در را زدند. پشت سر هم. امید را بغل کردم و رفتم تو سرسرا . قاصدک ها دنبالمان زوان شدند. سرسرا نورانی شد. در را باز کردم. پدر و مادر هاشم بودند و خانم پاشا.
چشم های هر سه شان گرد شد. قاصدک ها دور پدر و مادر هاشم را هم گرفتند. خانم پاشا به صورتش سیلی زد. مبهوت گفت: «پناه بر خدا !»
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
داستان «قاصدک» نوشته «علی مؤذنی»
علی مؤذنی از داستان نویسان انقلاب اسلامی است. از آثار او «ملاقات در شب آفتابی» ، «نه آبی نه خاکی» ، «ارتباط ایرانی» و «در انتظار شاعر» را میتوان نام برد. مؤذنی در داستان «قاصدک» که در کتاب «در انتظار شاعر» او آمده است، از ارتباط عاطفی میان شهید و فرزند شهید بهره میگیرد و با این درون مایه ی غنی ، داستان خویش را با زبانی ساده و روان می پروراند.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اللّهم الرزقني توفیق الشهادة في سبیلک
سال نو را برتمامی ایرانیان در هر کجا که هستند تبریک عرض میکنم
متاسفانه از چند روز قبل از سال تحویل اینترنت ما قطع شده بود! و تازه امروز وصل شد...
امروز بر سر مزار شهیدی رفتم که مدت ها بود میخواستم بروم... گرای مزار آن شهید بزرگوار را از یکی از مطالب پسر جوانمردش گرفتم... (البته من فقط خواننده مطالبش در وبلاگش هستم و او را تا به حال ندیده ام)
قسمت بود که عید دیدنی را در دومین روز سال نو ، مهمان مزار یکی از شهدا باشیم...
تاریخ ولادت شهید 1331/11/3
تاریخ شهادت 1361/2/10
بر روی سنگ مزارش این چنین نوشته بودند:
ما زخم خوردگان تیره ترین شب های جور بودیم
اولین شعاع فجر را که دیدیم ، خیز گرفتیم
عاشقانه به سوی شفق دویدیم تا ثابت کنیم که
سرخی بالاترین رنگ است
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
«قسمتی از وصیتنامه شهید»
وارد قطعه شهدا شدیم . جالب بود که دیگر دژبانی، ورود ماشین های متفرقه را جلوگیری نمیکرد... داخل قطعه شهدا شدیم... گشتیم به دنبال همان قطعه ، همان ردیف و همان شماره که گرایش را گرفته بودم!...
دبه ی آبی داخل ماشین داشتم که با همان مزار رفتگان فامیل و آشنایان را میشستم... همان را پر کردم، البته این بار، به یک بار پر کردن تمام نشد! وقتی شروع به شستن کردم دیدم نامه ای را ... جگرم سوخت... ناخودآگاه اشکم سرازیر شد... (ساعت 8:30 دقیقه صبح روز 28 اسفند ماه 88 نوشته شده بود) ...
نامه ای بود از فرزند شهیدی به پدر بزرگوارش ...
شروع کردم به شستن...
بر روی سنگ مزار، چند شمع نیمه سوخته بود؛ آنها را برداشتم و چند گل که بر اثر گرما پلاسیده شده بود؛ آنها را هم برداشتم...
شروع کردم به شستن... با همان دبه ی آبی که آورده بودم و با یک تکه پارچه ... چند بار دبه آب را پر کردم و با دقتی که انگار پدر خودم است مزارش را شستم... با او صحبت کردم ... درددل کردم... میدانستم که میشنود...
سه گلدان کوچک بر روی مزارش بود که هر کدام یک گل لاله داشتند... و به دورشان چفیه ای سپید پیچیده شده بود... کنار مزار را یک گلدان گذاشته بودند... برعکس همه گلدان ها ، این یکی، تازه و سر حال مانده بود!...
با خودم چندین گل رز قرمز گرفته بودم تا بر سر مزار رفتگان بگذارم... در آخر که به سر مزار این شهید بزرگوار رسیدم ، دو شاخه گل برایم باقی مانده بود... یک شاخه را با گلی دیگر بر روی مزارش گذاشتم و یک گل دیگر را گلبرگ هایش را چیدم و بر روی مزار ریختم...
چند شمعی که قبلاً هم بر روی مزار بود را با چند شمع دیگر ، بر روی سنگ گذاشتم و روشن کردم... به گلدان آب دادم ... مزار را مثل اینکه مزار پدر خودم است دستمال کشیدم و تمیز کردم...
درضمن انشاالله که یادم بماند که دفعه ی بعد، پرچم «ایران» نو و تمیزی را با خود ببرم تا با پرچم کهنه ی سر مزار عوض کنم!...
دیگر «علی اکبر» فقط یک پسر ندارد ...
هستیم با ولایت ، تا شهادت
((( ایران زمین )))
بسم الله
چند سالی است كه رهبر انقلاب در آستانه سال نو شمسی و بر اساس دغدغههای موجود در نظام اسلامی و يا نيازهای فرهنگی، سياسی و اقتصادی جامعه نامی را برای سال جديد برميگزينند و در زمانی كه دلها بيشتر از هر زمانی متوجه است(هنگامه تحويل سال) از يكايك مردم ومسئولين میخواهند به اين نامگذاری و عمل به محتوای آن پايبند باشند. در باب اين منش و سنت حسنه و بديع ذكر چند نكته حائز اهمييت است كه در ادامه به آن اشاره خواهيم كرد:
1. امروز دیگر بر همگان روشن شده است كه، نامگذاری سالهای شمسی یك حركت استراتژیك و راهبردی محسوب میشود. شعارنام و يا به عبارت ديگر "هدفی" كه در طلیعه هر سال به مثابه استراتژی آن، از سوی عالیترین مقام نظام جمهوری اسلامی تعیین و اعلام میگردد، بیست سال پیش و در ظاهر پدیدهای تشریفاتی، غیر اجرایی و صرفا معنوی تلقی میشد. شاید دليل اصلی آن هم اين بود كه فرهنگ عمومی حاكم بر كشور هنوز عادت نداشت كه هر سال را با نامی آغاز كند و بكوشد اهداف این نامگذاری را جامه عمل بپوشاند. اما رهبر معظم انقلاب با تعیین این سازوكار به عنوان بخشی از راهبری سازمانی نظام از نقطه عطف تحویل سال برای این مهم استفاده مستمر نمودند.
2. با نگاهی تحليلی بر سیر نامگذاریها و سياستگذاریهای بیست ساله رهبر انقلاب اسلامی در اولين روز هر سال نتایج جالب توجهی به دست میدهد كه بخش تازه و ناگشودهای از تدابیر میانمدت و البته تاثیرگذار ایشان را نشان ميدهد.
ثبت و اعلان بیست موضوع مهم برای هر سال در دو دهه اخیر بهنوعی نمایشگر نقشه راه حركت ایران اسلامی است، اين اقدام حركتی نو و بیسابقه در جهان و ابتكاری ويژه در عرصه راهبری نظام محسوب میشود.
3. جمهوری اسلامی در مسير راهبردی خويش پلههای تكامل را طی میكند. توجه به چشمانداز بيستساله، برنامهريزی براساس دهه پيشرفت و عدالت، داشتن برنامه توسعه پنجساله و سرانجام راهبردهای يكساله كه خود را در قالب نام سال نشان میدهد، حكايت از اهتمام جمهوری اسلامی برای رسيدن به جامعهی متدين و كارآمد میكند.
4. اما درباره سالی كه نام «همت مضاعف - كار مضاعف» در شناسنامهاش ثبت شده است، بايد تصريح شود كه در پنج سال اخیر تمام سازكارهای نرم افزاری، قانونی و شكلی كلان نظام، تدوین، تعیین و ابلاغ شده است. اكنون تنها 15 سال تا خط پایان 1404 كه آغاز برنامه بیست ساله دوم خواهد بود، زمان باقی مانده است و این مدت طبیعتا باید صرف كارهای بنيادی و زيربنايی گردد. شاید از تاكید رهبر انقلاب بر «حركت به سمت اصلاح الگوی مصرف» كه همزمان با طرح «اصلاح نظام اقتصادی» و تدوین «سند هدفمندسازی یارانهها» بود و نیز حركت به سمت قطع وابستگی بودجهای به نفت ـ كه راه ناگزير ماست ـ میشد گمان برد كه رویكرد سال هشتاد و نه جنبه اقتصادی خواهد داشت، اما نام جدید فقط اقتصادی هم نیست. همه جانبه و چند بعدی است. منشور هفت رنگی است كه از هر طرفش نور بتابد، هفتاد رنگ جلوهگری میكند.
همت و كار مضاعف هم عرصه اقتصاد را شامل میشود هم اجتماع، هم فرهنگ، هم علم، هم سیاست و... و در يك كلام در نظام اسلامی هركس هرجا هست، همان جا را مركز دنیا بداند و بهترین عملكرد را داشته باشد.
5. و نكته آخر اينكه؛ شعار امسال بايد در چارچوب پيشرفت و عدالت تعريف شود. اگر در دهه جديد و سوم انقلاب، بار معنايی اصلاح الگوی مصرف بيشتر بر روی عدالت سنگينی میكرد امسال اين بار بر دوش پيشرفت سنگينی میكند.