تبریک سال نو ...
سال نو را برتمامی ایرانیان در هر کجا که هستند تبریک عرض میکنم
متاسفانه از چند روز قبل از سال تحویل اینترنت ما قطع شده بود! و تازه امروز وصل شد...
امروز بر سر مزار شهیدی رفتم که مدت ها بود میخواستم بروم... گرای مزار آن شهید بزرگوار را از یکی از مطالب پسر جوانمردش گرفتم... (البته من فقط خواننده مطالبش در وبلاگش هستم و او را تا به حال ندیده ام)
قسمت بود که عید دیدنی را در دومین روز سال نو ، مهمان مزار یکی از شهدا باشیم...
تاریخ ولادت شهید 1331/11/3
تاریخ شهادت 1361/2/10
بر روی سنگ مزارش این چنین نوشته بودند:
ما زخم خوردگان تیره ترین شب های جور بودیم
اولین شعاع فجر را که دیدیم ، خیز گرفتیم
عاشقانه به سوی شفق دویدیم تا ثابت کنیم که
سرخی بالاترین رنگ است
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
«قسمتی از وصیتنامه شهید»
وارد قطعه شهدا شدیم . جالب بود که دیگر دژبانی، ورود ماشین های متفرقه را جلوگیری نمیکرد... داخل قطعه شهدا شدیم... گشتیم به دنبال همان قطعه ، همان ردیف و همان شماره که گرایش را گرفته بودم!...
دبه ی آبی داخل ماشین داشتم که با همان مزار رفتگان فامیل و آشنایان را میشستم... همان را پر کردم، البته این بار، به یک بار پر کردن تمام نشد! وقتی شروع به شستن کردم دیدم نامه ای را ... جگرم سوخت... ناخودآگاه اشکم سرازیر شد... (ساعت 8:30 دقیقه صبح روز 28 اسفند ماه 88 نوشته شده بود) ...
نامه ای بود از فرزند شهیدی به پدر بزرگوارش ...
شروع کردم به شستن...
بر روی سنگ مزار، چند شمع نیمه سوخته بود؛ آنها را برداشتم و چند گل که بر اثر گرما پلاسیده شده بود؛ آنها را هم برداشتم...
شروع کردم به شستن... با همان دبه ی آبی که آورده بودم و با یک تکه پارچه ... چند بار دبه آب را پر کردم و با دقتی که انگار پدر خودم است مزارش را شستم... با او صحبت کردم ... درددل کردم... میدانستم که میشنود...
سه گلدان کوچک بر روی مزارش بود که هر کدام یک گل لاله داشتند... و به دورشان چفیه ای سپید پیچیده شده بود... کنار مزار را یک گلدان گذاشته بودند... برعکس همه گلدان ها ، این یکی، تازه و سر حال مانده بود!...
با خودم چندین گل رز قرمز گرفته بودم تا بر سر مزار رفتگان بگذارم... در آخر که به سر مزار این شهید بزرگوار رسیدم ، دو شاخه گل برایم باقی مانده بود... یک شاخه را با گلی دیگر بر روی مزارش گذاشتم و یک گل دیگر را گلبرگ هایش را چیدم و بر روی مزار ریختم...
چند شمعی که قبلاً هم بر روی مزار بود را با چند شمع دیگر ، بر روی سنگ گذاشتم و روشن کردم... به گلدان آب دادم ... مزار را مثل اینکه مزار پدر خودم است دستمال کشیدم و تمیز کردم...
درضمن انشاالله که یادم بماند که دفعه ی بعد، پرچم «ایران» نو و تمیزی را با خود ببرم تا با پرچم کهنه ی سر مزار عوض کنم!...
دیگر «علی اکبر» فقط یک پسر ندارد ...
هستیم با ولایت ، تا شهادت
((( ایران زمین )))