قاصدک


چشمم افتاد به قاصدکی که در امتداد لامپ پایین می آمد؛ آرام ، آن قدر که به نظر می آمد ایستاده. از کجا آمده؟

[درحال صحبت کردن با تلفن] گفتم : «نه صبحانه نه ناهار . نمیدونم خواب چیزی دیده که این طور بق کرده؟» و دستم را گذاشتم روی دهنی و قوت کردم طرف قاصدک . تکان نخورد. از طرف کی آمده؟

گفتم: «حتماً بیایید. شاید به حرف شما گوش کنه.» و ایستادم و دست دراز کردم طرف قاصدک. نرسید.

گفتم: «چه ساعتی می آیید؟ بله، هستیم. کجا را داریم برویم؟ باشد. خداحافظ.»

گوشی را گذاشتم و دستم را گرفتم زیر قاصدک . نشست کف دستم.تارهاش را از نزدیک نگاه کردم. گفتم: « بوی کی را میدی؟» و بوییدمش. بوی «هاشم» را میداد.

دویدم توی سرسرا و از آنجا به بالکن. «امید» از جایش نکان نخورده بود. دستش زیر چانه اش بود و خیابان را نگاه میکرد. بغض کردم. «نمیدونم با امید چه کار کنم هاشم؟ کاش یک سر می آمدی. این یکی از خودت هم سرسخت تره

«امید ... امید جان ...»

حتی سر نچرخاند.

«جواب مامان رو نمیدی؟»

رفتم توی بالکن. گفتم: « یه چیزی بابا فرستاده!»

بُراق شد. دستش را از زیر چانه برداشت.

«نمی پُرسی چی؟»

گقت:«چی؟» و سینه اش را صاف کرد. بلندتر گفت:«چی؟»

لبخند زدم . دستم را بردم جلو . گفتم:«اینو!» و عقب عقب رفتم تو سرسرا که دنبالم بیاید. نیامد. در آستانه ی در ایستاد.

«اگر نیایی تو ، باد می بردش.»

یک قدم آمد جلو . گفت:«این چیه؟»

«این قاصدکه.»

«قاصدک دیگه یعنی چی؟»

«یک چیزی مثل نامه.»

«با پاکت فرستاده؟»

به زور جلو خنده ام را گرفتم که لج نکند. گفتم:«قاصدک را باد می آره.»

«پس چرا من صدای زنگ رو نشنیدم؟»

«باد که در نمیزنه.»

نگاهش نه به من که به قاصدک بود. دستم را که دراز کردم طرفش ، قاصدک بر تارهاش غلطید.

«نمی خوای قاصدک بابا را بگیری؟»

از جاش تکان نخورد. پرسید :«بابا خودش فرستاده؟»

«بوی بابا را میده!»

یک قدم آمد جلو.

«بابا حرف هاشو به این گفته که بیاد به تو بگه.»

یک قدم دیگه گذاشت جلو.

«به گوشش رسیده که چه کار میکنی!»

یک قدم رفت عقب. گفت:«کی بهش گفته؟»

«باد...»

«از کجا دیده؟»

«باد همه جا هست.»

«اینجا هم هست؟»

«آره.»

«بابا چی گفته؟»

«خودت ازش بپرس.»

یک قدم آمد جلو . دستش را که از چارچوب در برداشت، برد به دهان. یک قدم دیگر، آهان؛ و دست راستش را آورد جلو. قاصدک را آرام بر کف دستش غلتاندم. دست چپش را هم زیر آن گرفت.

«بابا چی گفته بهت؟»

جا خوردم. فکر این را نکرده بودم. حالا انتظار دارد قاصدک حرف بزند!

«اول بوش کن ببین بوی بابا را میده یا نه.»

سر تکان داد. آرام و راضی گفت: «آره.» و نگاهم کرد. دیگر سرسخت نبود امّا منتظر بود قاصدک حرف بزند. مُصِر هم بود.

گفت: «بابام چی چی گفته بهت؟»

بیکار بودی زن؟ حالا بیا و درستش کن!

«این ها که مثل زبان ندارند که حرف بزنند.»

بُراق شد. لب هاش را جمع کرد. گفت: «پس چی؟»

«باید چشم هاتو ببندی و به بابا فکر کنی. آن وقت کم کم می شنوی.»

چشم هاش را بست. هاشم را چه شکلی به یاد می آورد؟ چه قدر شکل اوست؛ مخصوصاً لب هاش. چشم هاش را باز کرد و تو فکر بود.

«شنیدی؟»

سر تکان داد و بعد گفت: «آره.» و بعد گفت: «بله...» پس هاشم سفارش کرده مؤدّب باشد.

گفتم: «به مامان نمی گی چی گفت؟» و راه افتادم طرف آشپزخانه. مطمئن بودم دنبالم می آید.

«دوست نداره من گرسنه بمونم.»

چی میشنوم! گفتم: «نگفتم؟»

«باید زیاد بخورم که زود بزرگ شم که بتونم با او همه جا برم.»

«چه حرف خوبی زده، نه؟»

«آره... بله...»

«خب ، دیگر چی گفت؟»

از سکوتش پیداست هاشم حرف مهمّی زده.

بیشتر اعتراف کرد تا این که بگوید: «با تو لج نکنه.»

معلوم بود این دستور هاشم خوشایندش نیست. بشقاب برنج را گذاشتم جلوش.

گفتم: «خورش بریزم یا می ریزی؟»

- «بریز».

قاصدک معجره کرده! «چشم، قربان، می ریزم.»

«چند قاشق؟»

«یکی ... دوتا ... سه تا ...»

سه تا قاشق خورش ریختم روی برنجش.

گفتم: «پس می خوای زود بزرگ شی، ها؟»

«چه قدر طول می کشه؟»

«چی؟»

«که بزرگ شم؟»

مراقب باش چه می گویی که فردا یقه ات را نگیرد. گفتم: «والـلّه من به این چیزها خیلی وارد نیستم. باید از بابات بپرسی.» و بشقابی را گذاشتم جلوش. گفتم: «تا غذاتو می خوری، قاصدکو بذار تو بشقاب.»

خود را به خوردن مشغول کردم که نگاهمان تلاقی نکند. می دانستم با هر لقمه ای که به دهان می گذارد، مرا می پاید. تندتر خوردم تا نشان بدهم خودم خیلی گرسنه ام.

امید قاشق را برداشت و دولا شد روی قاصدک. چشم هاش را بست و صورتش به لبخند باز شد. یک قاشق ماست خورد. یکی دیگر و پیش از آن که عقب بنشیند، قاصدک را از تو بشقاب برداشت. خوب خورده بود، بیشتر از همیشه. تو بشقاب چیزی باقی نمانده بود.

«چای که می خوری؟»

سر تکان داد که می خورم.

«ما نمی فرستیم؟»

«چی؟»

«قاصدک!»

«برای هاشم؟»

آن طور که او خیره نگاه میکرد، پیدا بود تصمیمش را گرفته. زرنگی کردم؛ گفتم، «باید بفرستیم.»

«همین رو؟»

فکر نکرده حرف زدم: «این رو که نه...»

و وقتی فکر کردم حالا قاصدک از کجا گیر بیاورم، گفتم، «همین رو هم می شه.»

قاطع گفت: «یکی دیگه.»

«پس باید بگردیم پیدا کنیم.»

«از کجا؟»

«از کجا؟ نمی دونم.»

اخم کرد.

«یک کاری میکنیم. الآن با هم میریم پارک و آن قدر میگردیم تا یه قاصدک پیدا کنیم. گوش میکنی؟ بعد به او میگیم بره پیش بابا و به او بگه که یه قاصدکِ دیگه برامان بفرسته.»

سر از روی زانو برداشت. گفت: «یکی نه، دوتا.»

- چرا دوتا؟

«یکی برای من، یکی برای تو.»

«فکر خوبیه. پس پاشو بریم، عزیزم. پاشو ، مادر.»

با شک نگاه میکرد. گفت: «می فرسته؟»

«چرا نفرسته؟ مگه همین رو نفرستاده؟»

«چه قدر طول میکشه؟»

بستگی داره ما کی قاصدک خودمون رو براش بفرستیم.»

با پشت دست اشک هایش را پاک کرد.

«بیا صورتت رو بشویم.»

سر و صورتش را خشک کردم.

«لباس هات رو خودت می پوشی یا تنت کنم؟»

شلوار و بلوزش را برداشت. نگاهشان کرد. گفت: «اینارو دوست ندارم.»

«اینارو دوست نداری؟ تو که همیشه اصرار داشتی این ها را بپوشی.»

لباس را انداخت روی تخت. گفت: «من اینا رو نمیپوشم.» و نشست لب تخت.

«اینها که خیلی قشنگ اند.»

خیره به جوراب های من گفت: «لباس مشکی هام.»

نیم وجبی از حالا چه طور دستور میدهد! میدانستم مقاومت بی فایده است. شلوار و بلوز مشکی اش را از تو کمد برداشتم. گفتم: «بفرمایید، قربان.» و لباس ها را گذاشتم کنارش. گفتم: «تنت کنم؟» گفت: «خودم...» و خواست بلوزش را در آورد که تو سرش گیر کرد. داد زد: «مامان!»

یواشکی خندیدم و بلوز را درآوردم و تا آمد بجنبد، بلوز مشکی اش را هم تنش کردم. گونه هاش سرخ شده بود.

مقنعه ام را سر کردم و چادرم را برداشتم.

امید خیلی جلو رفته بود. خود را رساندم، گفتم: «جلو جلو میری که چی بشه، پسر؟»

«تاریک میشه.»

«حالا کو تا تاریک بشه؟» دستش را در پی یک نیاز گرفتم. «برای آن که تو نیستی.»

پارک خلوت بود. امید دنبال پروانه ای دوید. داد زد: «اینو بگیرم بفرستم؟»

«نه جانم. فقط قاصدک.»

با نگاه این طرف و آن طرف را می کاویدم تا بالأخره کنار باغچه ی دور حوض یکی پیدا کردم. صدا زدم: «امید!»

دوان دوان خود را رساند.

«اینم یه قاصدک خوشگل برای بابا.»

قاصدک را آرام برداشتم.

داد زد: «دستت خیس نباشه!»

گفتم: «نترس.» و رفتم طرف نیمکت نزدیک حوض که زیر بید مجنونی بود. نشستم. امید دستش را دراز کرد. گفت: «بده من.»

گفتم: «دستت خیس نباشه.»

گفت: نه خیر.» و قاصدک را گرفت.

«مواظب باش باد نَبَردش.»

قاصدک را میان دوکف دست گرفت. گفت: «از قاصدک بابا کوچولو تره؟»

«فکر کنم.»

«حالا چی کار کنیم؟»

صدایش می لرزید.

«باید فکر کنیم که چه پیغامی برای هاشم بفرستیم.»

«نبریمش خانه؟»

«چرا ببریم خانه؟ همین جا پیغاممون رو می دیم و می فرستیمش برود. ببین چه باد خوبی می وزه!»

امید گفت: «اوّل تو بگو.»

«بذار فکر کنم... »

«سلام، بابا . ما را نمی بینی، خوشی؟ یک تفنگ برام بفرست!»

و به من نگاه کرد و تأیید می خواست. دست هاش می لرزید. رنگش پریده بود.

«خیلی خوبه! عالیه!»

دست کشیدم به موهاش.

گفت: «دیگه چی بگم؟»

«هر چی که لازم بود، گفتیم.»

«یعنی دیگه هیچی نگیم؟»

«تو اگر پیغامی داری ، بگو.»

فکر کرد. گفت: «زود بیا ، بابا.» و به قاصدک نگاه کرد. گفت: «خداحافظ ، بابا .»

«به امید دیدار ، هاشم .»

امید با نگاه کسب تکلیف کرد.

«فوتش کن .»

«از همین جا؟»

«اوهوم ...»

ایستاد. لپ هاش را پر از باد کرد و به قاصدک دمید. قاصدک رها شد و کمی بالا رفت و تو هوا ایستاد. گفت: «برو دیگه.»

بادی وزید و قاصدک را برد. امید دنبالش دوید. قاصدک در نور محو شد. امید داد زد: «رفت که بره پیش هاشم.»

گفتم: «می خوای بریم سرسره بازی کنی؟»

سر تکان داد که نه.

«پس چی؟ دوست داری چه کار کنیم؟»

شروع کرد به تکان دادن پاهاش. گفت: «قاصدکِ بابا می آد این جا؟»

«نه، میره خونه.»

«پس بریم خونه.»

«به این زودی که نمی آد.»

«اگه آمد، چی؟»

از فرصت استفاده کردم. شاید برسم چرتی بزنم. گفتم: «اگه نگرانی، باشه، بریم.» و بلند شدم. دستش را گرفتم. راه افتادیم کمی چاغاله خریدیم. امید، فقط یک کیف پول کم دارد. هرجا که خرید می کنم، جای تو حساب میکند.

چاغاله ها را دادم دستش. یکی خودش برمی داشت، یکی هم به من تعارف میکرد.

«خوش مزه است.»

خمیازه کلافه ام کرده بود. چندتا چاغاله ی باقی مانده را گذاشتم تو یخچال و روی تخت خوابیدم.

امید گفت: «پنجره رو باز نذاریم؟»

«سرده.»

«پس قاصدک چه جوری بیاد تو؟»

به سختی از جا بلند شدم و پنجره را باز کردم. گفتم: «نمی خوابی؟»

خمیازه کشید. گفت: «اگر قاصدک بیاد، چی؟»

«خب، از خواب بیدار میشیم.»

«اگر خواب باشیم، چی؟»

«منتظر میشینه بیدار شیم.»

خوابم برد. به نظرم آمد امید صِدام میزند، پشت سرهم. رمق این را که جواب بدهم نداشتم. یک دفعه پریدم. هوا تاریک شده بود. کاملاً تاریک. گفتم: «امید!» و نشستم. دست کشیدم روی تخت. کنارم بود. خیالم راحت شد. و تازه، حضوری را در اتاق احساس کردم و وحشت زده خود را عقب کشیدم. اندامی در تاریکی نمودار شد. حجمی از نور بود، و آبی.

«تو ... تو ...»

«از من می ترسی؟»

«ها ... ها ... شم ...»

«آمده ام خداحافظی ... من دارم میرم

نور آبی که تخت را فرا گرفت، آرام شدم. گفتم: «هنوز نیامده؟» و صدا زدم: «امید ... امید ... بابات ... پاشو ... هاشم خودش جای قاصدک آمده!» و از روی تخت بلند شدم. جلو رفتم. گفتم: «تو چرا این رنگی هستی، هاشم؟»

«مراقب خودت و امید باش و بی تابی نکن

گفتم: «تو چرا این طوری شدی، هاشم؟» و صورتش را لمس کردم. پیشانی ام را بوسید. گفت: «خدانگهدار آذر . حلالم کن

اگر ننشسته بودم لب تخت ، می افتادم. هاشم روی تخت پهن شد. نور آبی امید را فرا گرفت.

آهسته و بی رمق گفتم: «امید ... »

امید چشم هاش را باز کرد. با احساس حضور هاشم گفت: « بابا ... بابا جان ... » و دست هاش را دور گردن هاشم حلقه کرد.

هاشم گفت: «پاشو ، پسرم ، پاشو قاصدک هات رو تحویل بگیر .» و به پنجره اشاره کرد و خود کم کم محو شد. امید نشست. قاصدک های نورانی وارد اتاق می شدند ؛ بی شمار .

« مامان! »

قاصدک ها چنان نور می افشاندند که اتاق روشن شد. شروع کردیم به گریه کردن.

همدیگر را بغل کردیم. قاصدک ها دور ما چرخ می خوردند و هر کدام که به سر و رویمان می نشستند، برقی میزدند و خاموش می شدند. صدای گریه مان فریاد شد. زنگ در را زدند. پشت سر هم. امید را بغل کردم و رفتم تو سرسرا . قاصدک ها دنبالمان زوان شدند. سرسرا نورانی شد. در را باز کردم. پدر و مادر هاشم بودند و خانم پاشا.

چشم های هر سه شان گرد شد. قاصدک ها دور پدر و مادر هاشم را هم گرفتند. خانم پاشا به صورتش سیلی زد. مبهوت گفت: «پناه بر خدا !»


----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

داستان «قاصدک» نوشته «علی مؤذنی»

علی مؤذنی از داستان نویسان انقلاب اسلامی است. از آثار او «ملاقات در شب آفتابی» ، «نه آبی نه خاکی» ، «ارتباط ایرانی» و «در انتظار شاعر» را میتوان نام برد. مؤذنی در داستان «قاصدک» که در کتاب «در انتظار شاعر» او آمده است، از ارتباط عاطفی میان شهید و فرزند شهید بهره میگیرد و با این درون مایه ی غنی ، داستان خویش را با زبانی ساده و روان می پروراند.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اللّهم الرزقني توفیق الشهادة في سبیلک