خواست شيطان بد کند با من ولي احسان نمود

*

از بهشتم برد بيرون بسته جانان نمود

*

خواست از فردوس بيرونم کند، خوارم کند

*

عشق پيدا گشت و ازمُلک و مَلک پران نمود

*

ساقي آمد تا ز جام باده بيهوشم کند

*

بي هُشي از مُلک بيرونم نمود وجان نمود

*

پرتو حسنت بجان افتاده و آنرا نيست کرد

*

عشق آمد دردها را هر چه بُد درمان نمود

*

غمزه ات درجان عاشق بر فروزد آتشي

*

آنچنان کز جلوه اي با موسي عمران نمود

*

ابن سينا را بگو در طور سينا ره نيافت

*

آنکه را برهان حيران ساز تو حيران نمود

 

 

غم دل با که بگويم که مرا ياري نيست *** جز تو اي روح روان هيچ مدد کاري نيست
قلم سرخ کشم بر ورق دفتر خويش *** هان که در عشق من و حسن تو گفتاري نيست

*

((( وحيد )))