و خداوند ، کربلا را آفرید

تا عشق ، جهانگیر شود


در دیار عشق ، همه چیز در سکوت رقم میخورد؛

این همه هیاهو برای چیست؟، نمیدانم ،

کربلا را ببین!

هرچه صداست ، همه در جبهه ی یزید است؛

کربلائیان ، آرام جان میدهند ...


عاشقان بهانه جویان وصل اند،

که به یک سیب سرخ هم کربلایی میشوند؛

چه،

رنگش، رنگ پرچم،

و عطرش، شمیم سحر گاهان حرم است.


اوّلین شرط عشق

و آخرین گام وصل،

خون است؛

همان سکه ی کربلا ...


اوّل ، حرف آخر را ... :

کربلا یک شهر نیست،

عالم است ...


حسین جان!

نگاهی کن!

تا ما آب شویم،

کربلا سیراب ...


ای خدای آب!

ما را چنان تشنه بخواه که هیچ آبی جز عطش کربلا ، سیرابمان نکند ...


کربلا یعنی

میشود با آب تشنه ماند،

و بی آب سیراب شد.


کربلا یعنی

همان جا که آسمان و زمین یکی است ...

یعنی ، همه جا ...


کل ارضٍ کربلا،

همه جا کربلاست ...

همه جا همین جاست ...


کل ارضٍ کربلا،

یعنی

خدا همه جا هست ...


کربلا چنان خراب میکند که نتوان ساخت،

و چنان میسازد که نتوان خراب کرد ...