آورده اند که ...
آورده اند که ...
جولاهه
ای [نساج ، بافنده] به وزارت رسیده بود. هر روز بامدادبرخاستی و کلید برداشتی و در
خانه بازکردی و تنها در آن جا شدی و ساعتی در آن جا بودی. پس برون آمدی و به نزدیک
امیر رفتی. امیر را خبر دادند که او چه میکند. امیر را خاطر به آن شد تا در آن
خانه چیست؟ روزی ناگاه از پس وزیر بدان خانه در شد. گودالی دید در آن خانه چنانکه
جولاهگان باشد. وزیر را دید پای بدان گو فرو کرده. امیر او را گفت که این چیست؟
وزیر گفت یا امیر ، این همه دولت که مرا هست همه از امیر است. ما ابتدای خویش
فراموش نکرده ایم که ما این بودیم. هر روز خود را از خود یاد دهم تا خود به غلط
نیفتم. امیر انگشتری از انگشت بیرون کرد و گفت بگیر و در انگشت کن. تا اکنون وزیر
بودی، اکنون امیری!
+ نوشته شده در جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸ ساعت توسط (((وحید محمدی)))
|